دستانمان كوچك بود، دستانمان معصوم بود، دستانمان گرم بود، دستانمان مهربان بود
آنگاه كه دست در دست مادر راه مي رفتيم، زماني كه دستمان به دستگيره در رسيد
ديگر براي هم دست تكان نداديم و دلتنگ نشديم. ديگر دستانمان براي يكديگر گرما نداشت.
اين همان دستاني است كه روزي گرماي محبت در آنها موج ميزد. نميدانم شايد فردا، فردا كه
فرتوت شديم بفهميم كه اين دستان ، دستان ما نبود.
قهوه سياه با طعم تلخ
واژه هاي بي معنا با طعم ملس
افكار پراكنده با طعم ترش
اين است حرف من شايد بي مزه!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 18:1 توسط انسیه