تبليغاتX
adios
خانه ام يكسره ابري است و درختان دلم به ميهماني پاييز رفته اند.

در سيلاب زرد برگهاي اندوه غوطه ورم و در ازدحام عابران شب گذر،

حيرت دميده ام كه شايد عابري با توجه و احساس پا بر روي برگهاي

زرد دلم گذارد...!!!




پ.ن1:ببخشيد خيلي خيلي ببخشيد كه اين مدت نبودم اما دليل داشتم يه مدته عادي زندگي نميكنم احساس ميكنم كه از آدميت به دور شدم واين فقط و فقط به خودم بر ميگرده تقصيره كس ديگه اي نيست. اگرم به شماها ميگم چرا آپ نميكنيد به خاطره اينه كه هر روز بهتون سر ميزنم و دوست دارم مطلبه جديد ببينم نه تكراري.

پ.ن2:شب يلدا همتون مبارك وقتي داريد هندونه و انار ميخوريد ياده منم بكنيد تك خوري نكنيدا.

پ.ن3:اولين برف پاييزي هم اومد ولي وقتي پا به زمين گذاشت طاقت نياورد و آب شد. چه با شوق و ذوق اومد و با نااميدي از بين رفت...!!!


                                                                                           انسيه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 12:12 توسط انسییه |

دستانمان كوچك بود، دستانمان معصوم بود، دستانمان گرم بود، دستانمان مهربان بود

آنگاه كه دست در دست مادر راه مي رفتيم، زماني كه دستمان به دستگيره در رسيد

ديگر براي هم دست تكان نداديم و دلتنگ نشديم. ديگر دستانمان براي يكديگر گرما نداشت.

اين همان دستاني است كه روزي گرماي محبت در آنها موج ميزد. نميدانم شايد فردا، فردا كه

فرتوت شديم بفهميم كه اين دستان ، دستان ما نبود.





قهوه سياه با طعم تلخ
واژه هاي بي معنا با طعم ملس
افكار پراكنده با طعم ترش
اين است حرف من شايد بي مزه!!!



پ.ن:برعكس نوشته هام آدمي هستم بسيار شاد و خندان و روشن فكر(كلي تحويل گرفتم نه؟) خيلي ها كه با من رابطه دارن وقتي نوشته هام رو ميبينن ميگن اين جور نوشتن صدقه سره خوشي زياده و شايدم مد سال باشه كه ناله مينويسي يا ميگن افكار و عقايد و نوشته ها از درون آدم شكل ميگيره نميدونم به نظره شما كدوم مورد شامل حال من ميشه:خوشي زياد؟مد سال؟يا افكار و عقايد؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 18:1 توسط انسییه |


تولد و زندگي

                                                شب و روز وتنهايي

                                                                                                   فرياد هاي پياپي و غم

ناراحتي و سكوت و تاريكي

                                                 نامردي و حقارت


                                                                                                   بودن اما نديدن و نشنيدن

پارتي و پول و پروگي
 
                                                  غرور و خودخواهي


                                                                                                     پيري و بي كسي

مرگ و فراموشي


دنيا چرا اينطوري شده!!!

                         ...............................................................

گذر از مهر و ماه ،شب بو

رسيدن به خار و خاشاك و كاكتوس

اين چه معني ميتونه داشته باشه؟؟؟

پ.ن:يه تصادف كوچولو كردم كه منجر به داغون شدن ماشين و مشكل پيدا كردن گردنم شد كه خدا رو شكر به خير گذشت و الان سالمم البته مقصر من نبودم يه آقاي شصت ساله بود.
از دوستاني كه نگرانم شدن خيلي خيلي تشكر ميكنم مخصوصا شايان عزيزم(آشيال آذرمهر).
دور و برتون اتفاقاي جالبي ميوفته يه ذره دقت كنين.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 12:47 توسط انسییه |

سلام سلام سلام خوبين؟

يك ماه و دوازده روز گذشت خيلي زود تموم شد ولي براي من خيلي فايده داشت كلي فكر كردم،كار انجام

دادم و تغيير كردم.

چند تا اتفاق مهمم برام افتاد اول اينكه به خدا خيلي نزديك شدم،دوم اينكه دانشگاه قبول شدم رشته ي علوم

ارتباطات اجتماعي گرايش روزنامه نگاري كه عاشقش هستم،سوم اينكه شروان برگشته و چهارم اينكه زدم تو

خطه ساز و آواز.

تو اين مدت دو تا دفتر نوشتم ولي همش براي دل خودم شايد بعضي از اونارو كه ميشه براي شمام

نوشت اينجانوشتم.

از همه ي شما كه تو اين مدت نگرانم بودين و برام كامنت گذاشتين خيلي خيلي ممنونم.

اميدوارم براي همه ي شما يه مرگه موقت( رفتن و برگشتن واينكه خوب فكر كنين) كه باعث بشه بعدش كلي

تغيير بكنين اتفاق بيفته.

ماه رمضان رو به همتون تبريك ميگم و ازتون ميخوام برام دعا كنين.

پ.ن:شروان خيلي خيلي خوشحالم كه اومدي
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:58 توسط انسییه |

يكي از دوستاي عزيزم تصميم به رفتن از وبلاگ گرفته البته شايد نظرش عوض شد كي ميدونه!!!

منم ميرم شايد يه مدت كوتاه،شايدم يه مدت طولاني نميدونم به خاطره اينكه بهش ثابت كنم هنوزم

آدمايي تو وبلاگ هستن كه بشه بهشون دلمون رو خوش كنيم.قابل توجه شما آقا ...

خيلي خيلي دوستتون دارم.

انسيه

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 16:3 توسط انسییه |

شب تنها پدر،مادره تنهاييم بود.

با غروب خورشيد آرامش به وجودم بر ميگشت و با طلوع خورشيد ترس و هراس به قلبم رخنه ميكرد.

خداوندا گناه اين كودك معصوم كه شب و روزش را گم كرده چيست؟!

پ.ن: يه مدتيه احساس ميكنم ديگه دارم چرت و پرت مينويسم اگه كسي به حاله من دچار شده لطفا راهنماييم كنه

پ.ن:چند وقته اسمون تاريك شده شمام اينو ديدين؟!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:36 توسط انسییه |

آخه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چي بگم؟!

بگم چقدر نامردي؟بگم چقدر بي فكري؟بگم چقدر بي معرفتي؟

آخه يه گله شانزده ساله چي ديده بود كه پرپرش كردي؟آخه چه گناهي كرده بود كه زود برديش؟

عادت داري به گلچين كردن؟دوست داري به زور و بدبختي به دنيا بياري بعد مثله آبه خوردن ببري؟

آخه چرا يكي صد سال عمر ميكنه يكي فقط شانزده سال؟فكره آيداي منو نكردي؟

اوني كه صبح با رويا بلند ميشد،با رويا غذا ميخورد،با رويا بيرون ميرفت،با رويا ميخوابيد،با...

الان آيدا چي كار كنه؟مامانش يه رويا ديگه بياره!يا كسي جاي اونو پر ميكنه؟

آخه كي ديگه ميتونه جاي كپله مارو پر كنه؟كي ميتونه جاي اون حرف بزنه،راه بره،غذا بخوره؟!!

خدااااااااااااااااااااا چي بگم؟دنيا داره دوره سرم ميچرخه باورم نميشه اوني كه هر دفعه زنگ ميزدم

با آيدا كار داشتم يه ربع باهاش حرف ميزدم هر جا با آيدا ميخواستيم بريم باهامون بود رفته ديگه نيست

خدا از رو زمين بردش داغشو به دلمون گذاشت.

باشه قبول برديش حداقل به آيدا و خانوادش صبر بده كه بتونن دوريش و تحمل كنن.

من طاقته ديدنه پرپر شدنه آيدامو ندارم.ازت خواهش ميكنم كمكشون كن.

پ.ن:آيدا گلم،الهي من قربونه اون چشمات برم اميدوارم اين اخرين غمت باشه و من رو تو اون شريك بدوني.

پ.ن:از دوستاي گلم خواهش ميكنم براي رويا فاتحه بخونن ممنون ميشم.

پ.ن:منظور از آيدا،آيدا پوريانسبه.


انسيه فلحميده
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 19:47 توسط انسییه |

دوندگاني به سان اسب از مزرعه ي ابي خويشتن عبور ميكنند ،

اما هيچگاه به مقصد نميرسند.

پ ن: اين نوشته برام خيلي سنگين تموم شد چرا نميدونم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:42 توسط انسییه |

يك عمر به دنبال نگاهت دويدم
اما لحظه ي اخر فهميدم
تمام نگاهايي كه با اون چشمهاي آبيت ميكردي
فقط يه سراب
بود تو كويره دلم
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:25 توسط انسییه |

و من شواليه اي تنها،مردد ميان ماندن و رفتن،محصور در دنياي قلعه ها و ديوارها... همدمم شمشيري دندان شكسته

است..حقيقت تلخ است:شواليه هاي تنها از لبخند دنيا هم محرومند!

من آن حقيقتم.. حقيقت تلخ خاك خورده اي در مركب نيزه هاي پولادين..و رخت هاي پولادين.. سوار بر اسبي پولادين..

با قلب سرشار از روزنه،غرق در پولادها مدفونم و قلبك سوراخم را تنها به آن سرداري پيشكش خواهم كرد.. كه نگاه

قهوه اي بيد زده اش مجنونم كند.. آن كه باور دارد، لاي چنگك پولادين زندگي،قلبك روزنه دار شواليه اي تنها هنوز مي

تپد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:0 توسط انسییه |